<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Seynoislam's Weblog</title>
	<atom:link href="http://seynoislam.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://seynoislam.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Tue, 01 Jan 2008 18:48:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='seynoislam.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Seynoislam's Weblog</title>
		<link>http://seynoislam.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://seynoislam.wordpress.com/osd.xml" title="Seynoislam&#039;s Weblog" />
	<atom:link rel='hub' href='http://seynoislam.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>بازگشت خونين به اجتهاد</title>
		<link>http://seynoislam.wordpress.com/2008/01/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://seynoislam.wordpress.com/2008/01/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 18:47:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>seynoislam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://seynoislam.wordpress.com/2008/01/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[بازگشت خونين به اجتهاد           اين هفته می خواهم برايتان از ماجرای شگفت انگيز کشتاری بگويم که در کربلای 200 سال پيش بين آخوندهای امامی رخ داد ـ کشتاری که سيه روزی 28 سالهء اخير ايرانيان مستقيماً ريشه در آن دارد. اما برای توضيح آن واقعهء خونين ناچارم نخست مقدماتی را مطرح کنم. راستی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=4&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family:Tahoma;"></p>
<p align="center" style="text-align:center;" dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">بازگشت خونين به اجتهاد</span></b></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين هفته می خواهم برايتان از ماجرای شگفت انگيز کشتاری بگويم که در کربلای 200 سال پيش بين آخوندهای امامی رخ داد ـ کشتاری که سيه روزی 28 سالهء اخير ايرانيان مستقيماً ريشه در آن دارد. اما برای توضيح آن واقعهء خونين ناچارم نخست مقدماتی را مطرح کنم.</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">راستی که اعلام آغاز «غيبت کبرای امام <span style="color:black;">دوازدهم»، در 1067 سال پيش، و</span> يقين شيعيان امامی به قطع کامل ارتباط با عالم غيب از طريق اين امام، آغاز جشن بزرگ آخوندهای اين شاخه از تشيع بود. چرا که تا وقتی امام حاضر است، و يا «نايب خاص» دارد و می شود از طريق او و نمايندگان منصوب از جانب او با امام تماس گرفت، چه نيازی به آخوند مسئله ساز و مسئله گوست؟</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">البته 330 سال پيش از آن تاريخ هم، وقتی با مرگ پيامبر اسلام مسلمانان خبر شدند که ارتباطشان با عالم غيب قطع شده است، عليرغم بحران عاطفی که در اينگونه موارد پيش می آيد، فرصتی پيش آمد تا آخوند سنی  رفته رفته قد علم کند و مکاتب فقهی خود را بيافريند. يعنی، آخوند <span style="color:black;">امامی، 330 سال پس از آخوند سنی، بايد همان راهی را می رفت که اين دومی رفته بود:</span> تأسيس مکتب فقهی و براه انداختن ِ، به قول حافظ، قيل و قال مدرسه. پس، بهتر است ابتدا با راهی که آخوند سنی رفته بود آشنا شويم.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          او کار خود را با فراهم کردن کارمايه و روشی قابل اتکاء آغاز کرد. آنچه از تماس عالم غيب با محمد بن عبدالله برای آخوند سنی مانده بود يکی قرآن بود و يکی هم داستان هائی از زندگی پيامبر که مجموعه اش را «احاديث» می خواندند. فرض بر اين بود که «کل حقيقت» در اين دو منبع وجود دارد: قرآن که کلام خود الله محسوب می شد، و رفتارها و گفتارهای پيامبر هم دست کمی از قرآن نداشت، چرا که فرضيهء «معصوميت» راه را برای خطا ناپذير شمردن پيامبر گشوده بود. البته اگر شکی هم در گفتار ناقلان احاديث وجود داشت، می شد در کنار «علم فقه» دستک و دنبکی هم به نام «علم حديث» براه انداخت و، مثلاً، احاديث را به قوی و متوسط و ضعيف تقسيم کرد. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">باری، آخوند سنی بايد دل به دريای اين دو «منبع قدسی» می زد و، از دل آن، صدف احکام جديد را بيرون می کشيد، چرا که قرآن اگرچه «ختم کلام» محسوب می شد اما فرض بر اين بود که جواب همهء مسائل بشری را تا آخر زمان «به تفصيل» نداده است و لازم است تا پاسخ های لازم برای پرسش های جديد را از دل آن «استخراج» کرد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما آخوند سنی اين «استخراج» را با چه وسيله ای بايد انجام می داد؟ مثلاً، در طی وقوع جريانی پرسشی پيش می آمد و از او خواسته می شد تا پاسخی برای آن پرسش پيدا کند. او هم چاره ای نداشت که به «منابع دو گانهء قدسی» برگردد، موارد مشابهی را در آنها پيدا کند و ببيند که الله و پيغمبر او با آن موارد مشابه چگونه روياروی شده و مشکل را حل کرده اند، تا او هم از روی دست آنها نسخه برداری کند. او، برای گذر از اين روند طولانی ِ «مراجعه و يافتن و مقايسه و نتيجه گيری»، نيز وسيله ای جز فهم و عقل خويش در دست نداشت. اينگونه بود که، در کنار دو پايه، يا ـ در زبان آخوندها ـ دو «اصل» نخستين (يغنی، قرآن و حديث نبوی)، اصل سومی هم در کار آمد که «عقل» نام داشت. آخوندهای فقيه سنی کل روند تلاش های عقلی خود برای يافتن پاسخ به پرسش های جديد را کوشش و جهد کردن نام دادند و از آن نام «اجتهاد» را بيرون کشيدند و «فقيه» اسم جديدی پيدا کرد: «مجتهد»؛ يعنی کسی که «می کوشد».</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بعدها، با بالاگرفتن تعداد پاسخ های تازه برای پرسش های جديد، «اصل» جديدی هم به آن سه اصل قبلی افزوده گرديد که «اجماع» خوانده شد؛ به معنی مجموعهء ای از فتواهای مجتهدان قبلی که، در پاسخ به يک پرسش، نظرات مشابهی را ارائه کرده بودند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          کسانی که با «علم حقوق» در مغرب زمين آشنا باشند براحتی می توانند دريابند که اين روش دقيقاً همانی است که در مدارس حقوقی غرب تدريس می شود، با اين تفاوت که نظرات حقوقی اعلام شدهء قبل (اجماع) جانشين «کتاب مقدس» و «حديث زندگی پيامبر» می شود و خود اين نظرات برای حقوقدانان بعدی منبع مراجعه محسوب می شوند و برای استخراج احکام جديد (بعنوان «پيشينه») مورد استفاده قرار می گيرند. بدينسان، راهی که مجتهدان سنی تا بدانجا پيموده بودند راهی منطقی و کارآمد بنظر می رسيد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما در برابر آنها يک دسته آخوند ديگر هم وجود داشت، آنها که معتقد بودند جنس قرآن و حديث نبوی با جنس عقل آدميزاد فرق دارد؛ آن يکی آسمانی است و اين يکی زمينی، آن يکی مطلق و خطاناپذير است حال آنکه عقل آدمی هميشه می تواند خطا کند و استنتاج نادرست بدست دهد و، لذا، نمی توان با چراغ عقل به دل تاريکی اسرار قدسی قرآن و حديث زد و معناها و اشاره های موجود در آنها را دريافت. آنها پيشنهاد می کردند که بايد از بکار بردن عقل، و «اعتبار مذهبی دادن به استنتاجات آن»، خودداری کرده و به بيان و نقل ظاهر حديث ـ يا «خبر» ـ اکتفا کرد. آنها «اجتهاد» (يا «اصولی گری») را نوعی کفر می دانستند و خود را «اخباری» می خواندند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اگر در پس پشت ادعای «اخباری ها» دلايل ديگری وجود نداشت که به آن نفوذی اجتماعی ببخشد، براحتی می شد اين ادعا را سخيف و قابل بی اعتنائی دانست. چرا که اگر نه محدث، که خود شنوندهء حديث هم عاقبت ناگزير بود عقل خود را بکار برد تا از دل آنچه «می شنود» پاسخ مورد نياز خود را استنتاج کند. با اين همه شگفت انگيز است که، در 1000 سال پيش، «اخباری گری» عاقبت تبديل به امری غالب در فقه سنی شد. درک چرائی اين پيش آمد برای درک سير تطور فقه در مکاتب مختلف اسلامی ضرورت دارد اما، پيش از پرداختن به اين موضوع، بد نيست دقايقی به حوزهء تشيع امامی و آخوندهائی که در همان سال ها ـ که با آغاز غيبت کبری مصادف بود ـ ظهور کردند برگرديم.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          همانگونه که گفتم، پس از يقين به غيبت کامل امام و قطع اتصال به عالم غيب از طريق او، آخوندهای جديد الورود به عالم تشيع امامی نيز بايد همان راهی را می رفتند که آخوند سنی رفته بود. تا پيش از اين دوران، آخوندهای امامی بيشتر محدث و حکيم بودند تا فقيه. و فقه شيعی (که نام «فقه جعفری» را نيز يدک می کشيد و مدعی بود اصول خود را از ابتکارات امام جعفر صادق، امام ششم، گرفته است) دقيقاً به پيمودن همان مسيری آغاز کرد که فقه سنی رفته بود و، رفته رفته، سر و کلهء «مجتهدان شيعی» نيز پيدا شد. و در کنار آنها «اخباری های شيعی» هم ظهور کردند و به نقد «اجتهاد اصولی» پرداختند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، چهار قرن پس از مرگ پيامبر اسلام، هر دو فرقهء دينی سنی و شيعی به مرحلهء تکميل مکاتب فقهی خود رسيده و، بموازات هم، به اجتهاد مشغول بودند، اما با يک تفاوت عمده: فقيه مجتهد سنی در پيوند با دستگاه خلافت (که تسنن را مذهب رسمی امپراتوری اسلام می دانست) عمل می کرد، حال آنکه فقيه مجتهد شيعی چندان به منبع قدرتی وصل نبود و اينجا و آنجا بدنبال مفری می گشت تا خود را به يکی از منابع قدرت متصل کند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما «<span style="color:black;">اجتهاد» يک ويژگی جنبی هم</span> داشت که مثل شاخ گوزن بالاخره آن را در ميان درختان جنگل گير انداخت. نکته در اين بود که «اجتهاد» اين امکان را فراهم می آورد که در برابر مشکلات و مسائل مختلف، هر کسی که دارای اشراف به منابع قدسی و آراء گذشتگان بود، می توانست آزادانه به «اجتهاد» بنشيند و، از طريق کار برد عقل، نتيجه ای ويژه را به دست آورد. يعنی، در ذات «اجتهاد» نوع کثرت گرائی و آزادی عمل وجود داشت که، بخصوص در موارد اختلاف های سياسی و اجتماعی، می توانست عليه قدرت حاکم عمل کند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در عين حال، يکی از ويژگی های «قدرت حاکم» هم عبارت است از گردآوری نهادهای اجتماعی در نظمی هرم گونه و ايجاد سلسله مراتبی که بتواند تصميم گيری ها را همآهنگ و همگون کند. در نتيجه، روشن است که اين ويژگی با پراکندگی و آزادگی حاصل از «اجتهاد» جور در نمی آيد. کار کرد اين تضاد را به قدرت رسيدن ترکان سلجوقی، و آغاز کوشش های آنان برای ايجاد و گسترش اولين امپراتوری ترک در سرزمين های اسلامی، بخوبی نشان می دهد. دستگاه قدرتمدار سلجوقی سنی مذهب، بخصوص با پيوستن خواجه نظام الملک و امام محمد غزالی به دستگاه سلطنت سلجوقی (حدود 950 سال پيش) و ايجاد «نظاميهء بغداد»، که نخستين مؤسسهء دانشگاهی اسلامی دولتی محسوب می شد، خواستار آن شد تا جريان «حقوق اسلامی»، که فقه و شريعت نام داشت، سازمانمند شده و از پراکندگی آزادانهء آراء، که به مدد «اجتهاد» ممکن می شد، جلوگيری شود. اين امر موجب شد تا، اغلب با توسل به همان ادعاهای «اخباريون»، عمل «اجتهاد» ممنوع اعلام شود. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در تاريخ فقه سنی، اين جريان را با نام «انسداد باب اجتهاد» می خوانند، به اين معنی که «درهای اجتهاد» از آن پس بسته می شود و آخوندهای سنی در يک سازمان وابسته به دولت و در يک سلسله مراتب روشن بکار مشغول می شوند و نقششان فقط بازگو کردن احاديث و نيز احکام آمده «از بالا» است. به کلام ديگر، «اجتهاد» در فقه ممنوع اعلام می شود. و اکنون، 10 قرن پس از اين واقعه، در تسنن اسلامی «باب اجتهاد» همچنان بسته است و کسی به نام «مجتهد اهل سنت» وجود ندارد و در همهء سرزمين های سنی دستگاه مذهبی بصور مختلف وابسته به دولت است.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در تشيع اما اين امر پيش نيامد، چرا که مجتهد شيعی دارای قدرتی نبود که بتواند تهديدی برای صاحبان قدرت باشد و يا لازم شود که در دستگاه مذهبی وابسته به دولت هضم و حل شود. به عبارت ديگر، «انسداد باب اجتهاد» وقتی ضرورت پيدا می کند که دولت بخواهد يک دستگاه مذهبی را در انقياد خود در آورد و تأثيرات گستردهء اجتماعی ناشی از کارکرد آن را کنترل کند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان فقه شيعهء امامی تا 500 سال بعد از بسته شدن باب اجتهاد در فقه سنی، فقهی اجتهادی بود که در حوزه های مختلف نجف و کربلا و حله و دمشق و جبل العامل و بحرين و قم، همچون چراغی بی جان سوسو می زد و، دور افتاده از قدرت، برای خود حياتی بطئی و بی حادثه داشت، چرا که سراسر جهان اسلامی را تسنن گرفته بود و فقه آن هم، گرفتار در سيطرهء  اخباريگری تحت نظر دولت، به اجتهاد راه نمی داد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آخوندهای امامی اما هميشه تشنهء قدرت بودند و به همين دليل هم از نخستين کسانی <span style="color:black;">محسوب می شدند که، عليه خلافت اسلامی، در راه چنگيز و هلاکو و تيمور فرش سرخ پهن کردند، اما همزمان با همين کار، با سربداران دشمن مغول</span> هم لاس زدند، با اهل خانقاه هم محشور شدند و، با نفوذ در دربارهای اعقاب مغولان هم کسب قدرت کردند. اما وصولشان به قدرت وقتی کامل شد که شيوخ صوفی سنی مذهب صفوی مصمم شدند به ساداتی اصيل مبدل گشته، تشيع دوازده امامی را مذهب رسمی قلمرو خود کرده، و مرزهای اين قلمرو را هرچه بيشتر بگسترانند؛ نخست با شمشير خونريز شاه اسماعيل که در طی ده سال بيش از 300 هزار ايرانی سنی را قتل عام کرد؛ و دو ديگر با وارد کردن آخوند شيعی از جبل العامل لبنان؛ که شرح مفصل اين ماجرا را در مقالاتی ديگر آورده ام و اخيراً هم آن شرح به صورت کتابی منتشر شده است. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بررسی تجربهء دوران صفوی، که به ايجاد سازمان مذهبی شيعه در زير چتر حمايتی دولت صوفيان انجاميد، صحت عملی نظريهء «تضاد اجتهاد با دولتی شدن مذهب» را بخوبی تأييد می کند. بزودی، بی آنکه رسماً اعلام شود که در عالم تشيع امامی هم «باب اجتهاد مسدود شده است»، اين امر واقعاً رخ داد و، با قرار گرفتن آخوندهای امامی در داخل سازمان مذهبی وابسته به دولت صفوی، عملاً، باب اجتهاد بسته شد و تفقه آزاد و اعلام فتاوی مستقل منسوخ گرديد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در اين مورد، وضعيت آخوندهای امامی از آخوندهای سنی خيلی بهتر بود، چرا که آخوندهای سنی هميشه بخش کوچکی از ديوانسالاری دولت های سنی (و، در عهد صفوی، دولت عثمانی) محسوب می شدند و نمی توانستند تا حد خود سلطان قد بکشند، حال آنکه در ايران اين دولت صفوی بود که به آنان متوسل شده بود و می خواست تا مشروعيت خود را از آخوند امامی، که خود را «نايب عام امام غائب» می ناميد، بگيرد. بدينسان، آخوند امامی، از سراشيبی عهد شاه طهماسبی و شکست اقدامات شاه اسماعيل دوم که مخالف نفوذ جبل عاملی ها و اساساً تسلط تشيع امامی بر ايران بود و زود هم از ميان برداشته شد، تا انتهای عهد صفوی، بر ايران حکومت می کرد و شاه سلطان حسين ها را در کنف حمايت خود داشت. با اين همه، آن اصل مهم جامعه شناختی، مبنی بر «تضاد اجتهاد با دولتی شدن مذهب» همچنان در کار بود و هرچه سازمان مذهبی دولت صفوی قوی بيشتر قدرت گرفت امکان عمل به «اجتهاد» نيز بيشتر رنگ باخت و به حاشيه رانده شد. در دوران حکومت آخرين جبل عاملی ـ يعنی، ملا محمد باقر مجلسی ـ بر ايران، ديگر هيچکس جرأت اظهار وجود و دم زدن از اجتهاد را نداشت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آنگاه، توفان اعتراض سنيان هرات، که از دست شيخ الاسلام شيعهء ارسالی از مرکز به جان آمده بودند تومار شوکت صفوی و قدرت آخوند امامی را يکجا بر باد داد و صف طويل آخوندهای جبل العاملی گريزان از اصفهان به سوی عراق، حکايت «کاشتن باد و درو کردن توفان» را به ياد می آورد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          طرفه اينکه، عاقبت هم، جانشين صفويان مردی از آب در آمد که نه خون صفوی داشت و نه رغبتی به تشيع. نادر قلی افشار، با خواباندن شورش افغان ها و بدان هنگام که قصد اعلام پادشاهی خود را کرد، بزرگان ايران را در دشت مغان گرد آورد تا از همگی شان بيعت بگيرد. در آن ميان بازماندگان دستگاه مذهبی صفوی هم حضور داشتند و به پرسش نادرقلی که «کار آقايان چيست؟» عرض کردند که «ما به دعاگوئی دولت عليه اشتغال داريم». می نويسند نادر خنديده و گفته بود که «وقايع نشان می دهد که دعاهاتان ديگر کارساز نيست». آنگاه فقه شيعه دوازده امامی را از نمايندگی مذهب رسمی کشور معزول کرده و آن را با نام «فقه جعفری» در کنار مذاهب فقهی چهارگانهء تسنن (حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی) نشانده بود و سازمان مذهبی صفوی را نيز منحل کرده بود. به «آقايان» گفته بود که ديگر از حقوق و مزايای دولتی خبری نيست.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          تاريخنويسان، دورهء پنجاه سالهء بين مرگ نادرشاه تا تاجگزاری فتحعليشاه قاجار (1848 تا 1898 ميلادی) را «دوران ميان دولتی» يا دوران هرج و مرج و فقدان دولت مرکزی می خوانند؛ و در همين دوران نيز هست که در حوزهء فقه شيعی اتفاق مهمی رخ می دهد: آخوندهای بازمانده از سازمان مذهبی صفوی و رانده شده از دربار نادری، در جستجوی منابع مالی و قدرت های سياسی جديد، منبع تازه ای را کشف می کنند که سيصد / چهار صد سالی بود در ايران جا خوش کرده بود.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در دوران حکومت تيموريان مغول بر ايران و فرا رسيدن آرامش نسبی سياسی، رفته رفته در نقاط مختلف اين سرزمين کسانی ظهور کردند که، با استفاده از سيستم توزيع زمين مغولی که «اقطاع» نام داشت، توانستند از يکسو صاحب زمين های وسيع کشاورزی شوند و، از سوی ديگر، مالکيت اين زمين ها را در خاندان خود موروثی کنند. بدينسان مقدمات ظهور نوعی طبقهء فئودال ايرانی بوجود آمد که در دوران صفوی هم چيزی از موقعيت و قدرت آن کاسته نشد و، در واقع، هرچه پايان عصر صفوی نزديک تر شد، بزرگ مالکان ايرانی خود را مستقل تر و حودگردان تر يافتند؛ و به هنگام فرو پاشی دولت صفوی هم نه به افغان ها باج و خراج و سرباز دادند و نه به نادرشاه. برخی از متخصصين تاريخ ايران دليل لشگرکشی نادرشاه به هندوستان را خالی بودن خزانهء دولت دانسته اند؛ بدين معنی مه اگرچه بزرگ مالکان، به سودای استقرار نظم و امنيت، به پادشاهی نادرقلی خان افشار رضايت داده و از آن استقبال کرده بودند، اما حاضر نبودند به او باج و خراج بپردازند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در واقع، پايان عصر صفوی آغاز دورهء رسمی بزرگ مالکی و پيدايش نوعی فئوداليسم ايرانی بود. اکنون در هر گوشه از اين سرزمين، بجای امير و شاه و سلطان ديروز، بزرگ مالکی نشسته بود که بر منطقه ای وسيع حکومت می کرد و به چيزی به نام «دولت مرکزی» (اگر وجود داشت) وقعی نمی نهاد. حکومت خانخانی عصر مغول، در غالبی خرد شده تر، در دوران پس از صفويه، بشدت بازسازی می شد. و اين همان منبع درآمد و قدرت جديدی بود که آخوند رانده شده از دولت مرکزی در جستجويش بود.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بزودی، در عرض آن 50 سال هرج و مرج زده، هر بزرگ مالکی در دربار کوچک حود آخوندی را يافت که او را در رام و آرام کردن رعيت کمک می کرد. پيدايش نهاد ثبت اسناد زمين و برسميت شناختن مالکيت زمين ها بوسيلهء آخوندهای امامی يکی از گونه گون خدماتی بود که آنان به بزرگ مالکان می کردند. اين «کارکرد» از آن پس يکی از اهم نقش های آخوند امامی در سيصد ساله اخير تاريخ ايران بوده است، آنگونه که نخستين اعتراض آيت الله خمينی در سال 1342 هم رو به انجام «اصلاحات ارضی» و قطع يد از مالکين بزرگ بود.</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">باری، در آن دوران هرج و مرج پنجاه ساله، برای کارا شدن اين سيستم جديد، نياز به آن بود که در نظريه های فقهی تجديد نظر شود؛ و انجام اين تجديد نظر نخست بر عهدهء آخوندهائی بود که توانسته بودند خود را به نجف و کربلا برسانند ـ جائی که از حکومت مرکزی بدور بود. در آن زمان نظريهء مسلط بر «حوزه» ها نظريهء فقه اخباری بود. سازمان مذهبی صفويه، در طی دويست سالی که در قدرت بود کمتر اثری از «اجتهاد» را در حوزه ها زنده نگاهداشته بود اما، اکنون، در عصر تکه تکه شدن ملک و پيدايش بزرگ مالکان منطقه ای، ديگر نمی شد به وجود سازمان مذهبی متمرکز اميد بست و لازم بود که هر آخوندی در حوزهء عمل خود استقلال رأی و نظر داشته باشد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          از آنجا که کسی در اينگونه مواقع دلايل «غير دينی» ضرورت تغيير مکتب فقهی را توضيح نمی دهد، و اغلب کوشش می شود که به اين مطلب در حوزهء تنگ «قبض و بسط نظريهء فقهی» نگريسته شود، امروزه کسی به ريشه های عميق اجتماعی ـ اقتصادی جدالی بزرگی که در اين مورد در کربلای دويست سال پيش اتفاق افتاد توجهی ندارد. آخوند های گريخته از اصفهان، خود را در کربلا با تسلط گستردهء آخوندهای امامی آمده از حوزهء بحرين روبرو يافتند که، تحت فشار قرمطيان و اسماعيليان بحرين، بکلی از اجتهاد دست شسته و برای رو کردن مجدد به آن هم «محرک و مشوقی» نداشتند. اينگونه بود که کار آخوندهای اخباری صفوی که می خواستند فقه شيعه را به «اجتهاد» برگردانند و آخوندهای امامی بحرينی که دليلی برای اين کار نمی ديدند به برخوردهای خشن کشيد و حوزه های آخوندی عراق را بشدت در گير خود ساخت. رهبری جماعت خواستار بازگشت به «اجتهاد»، در اوج کار، به آخوندی رسيد که او را با نام آقا محمد باقر بهبهانی می شناسيم، اما با اندکی تفحص در می يابيم که او نوهء ملا محمد باقر مجلسی جبل العاملی بوده است. تاريخنويسان گزارش می دهند که «بهبهانی» عاقبت موفق شد تا به برتری «اخباری ها» پايان دهد و تفکر «اصولی / اجتهادی» بر فقه شيعهء امامی برقرار سازد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          خانوادهء آقا محمد باقر بهبهانی در پی حملهء افغان ها به اصفهان، به سوی عراق مهاجرت کرده بود و چون عراق را عثمانی های سنی مذهب ضد شيعه می گرداندند، در بهبهان، از شهرهای کوهپايه ای غرب ايران ساکن شده بود و به همين دليل «بهبهانی» خوانده می شد؛ درست مثل آخوندهای ديگری که «گلپايگانی» و «خوانساری» و «بروجردی» و «خمينی» خوانده می شوند حال آنکه اصليتشان از اعراب جبل العامل است. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در بهبهان خانوادهء آقا محمد باقر به قدرتمندان محلی پيوسته بود و، از اين رهگذر، ضرورت احيای «اجتهاد» را در يافته بود. خود او، که در خانواده ای «اخباری» بزرگ شده بود، بزودی دست بکار نوشتن مقالاتی در رد «اخباريگری» و اثبات مشروعيت «اجتهاد» شد و سپس با خانوادهء خود به کربلا رفت. در فقه امامی دوران قاجاريه و پس از آن، از آقا محمد باقر بهبهانی به نام «مجدد» (با کسر دال اول، به معنی تجديد کننده) و «استاد کل» نام می برند و او را «وحيد» (شخص واحد و وحدت دهنده) می خوانند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          همانگونه که گفتم، در اين مسير اختلاف بين اخباريون و اجتهاديون تنها يک اختلاف نظری و عقيدتی صرف محسوب نمی شد و کار آنان عاقبت به جنگ و خونريزی کوچه به کوچه کشيد و با خون حل و فصل شد. عاقبت اجتهاديون پيروز شدند و نظريهء خود را بر کرسی نشاندند. بدينسان، هم آنان که در عهد صفوی، به اقتضای زمانه، از اجتهاد روي گرداند تا سازمان متمرکز مذهبی را بوجود آورند، پس از انحلال و فروپاشی آن سازمان، مجبور به خونريزی شدند تا بتوانند به «اجتهاد» بر باد رفته به دست خود مشروعيت بخشند و آن را احياء کنند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين مقاله را می شود در اينجا خاتمه يافته دانست اما دريغم می آيد که اين نکته را هم نيافزايم که اگرچه «اجتهاد» پيروز شد اما آنچه از دل آن بيرون آمد شباهت چندانی با اجتهاد امامی پيش از عصر صفوی نداشت و بر اصول تازه و بی سابقه ای بنا نهاده شده بود. نخستين اصل تازه، پيوند دادن «اجتهاد» با چيزی به نام «تقليد» بود. بر حسب اين نظريه، هر فرد شيعهء دوازده امامی مجبور بود ـ و هست ـ که مجتهدی را بعنوان «مرجع تقليد» خود انتخاب کند و تا اين مجتهد زنده است نمی تواند مرجع خود را تغيير دهد. پس از مرگ مجتهد مزبور نيز اگرچه «بقای بر ميت» ممنوع نيست اما مرجح آن است که شخص مقلد مرجع تقليد تازه ای برای خود انتخاب کند. حال، با توجه به اينکه ريشهء «تقليد» و «قلاده» يکی است بخوبی می توان منظور از اين نظريه و کارکرد انقيادی آن را دريافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مسئلهء ديگری که در اين دوره حائز توجه است، تأکيدی است که بر شخصيت ويژهء آخوند اجتهادی می شود و اغلب برای مراجع بزرگ تقليد داستان های مختلفی بر سر زبان ها می افتد که همگی حاکی از قدرت های ماوراء الطبيعی آنان اند. پيدايش  الفاظی نظير «روحانی» برای آخوند و «روحانيت» برای جمعيت آخوند ها و «آيت الله» (به معنی «نشانهء الله بر زمين») همگی دست آورد همين بازگشت خونين اجتهاد در فقه شيعه است؛ حال آنکه نشانی از هيچ کدام آنها را نمی توان در دوران اجتهادی عهد مغول يافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، آخوندهائی که به دست نادرشاه افشار از حقوق دولتی محروم شدند، پنجاه سال بعد توانستند به چنان قدرت متفرق اما عميقی برسند که ملتی را در قلاده کرده و به دنبال خويش روانه سازند و فتحعليشاه را وادارند که از آنان بخواهد تا تاج شاهی را بر سرش بنهند، به نشانهء اينکه حکومت و قدرت در اصل از آن «نايبان عام» امام زمان است و آنها شاه را بعنوان بازوی شمشيرزن خويش بر تخت می نشانند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آخوند امامی، با احيای اجتهاد، از آن پس قدرتی را بهمرساند که در تاريخ فقه شيعه و سنی سابقه نداشت و توانست از مهالک عمده ای چون سرپيچیخطرناک  شيخ احمد احسائی از اجتهاد و ادعای «رکن چهارم» بودن، قيام باب، پيدايش بهائيت، انقلاب مشروطه، و پادشاهی پهلوی ها جان سالم به در برد و، برای اولين بار در تاريخ اسلام، آخوندی را بر تخت سلطنت يک کشور اسلامی بنشاند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          داستان گذار و تطورات تاريخی اجتهاد، از عهد فتحعليشاه تا انقلاب اسلامی شدهء 57، خود شرح مفصلی دارد که اگر عمری باشد به آن نيز خواهم پرداخت.</span></p>
<p align="center" dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-size:18pt;">برخی از منابع مراجعه</span></b></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد پيدايش فئوداليسم نوع ايرانی</span></b></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مرتضی راوندی، تاريخ اجتماعی ايران، جلد سوم، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آباذر ورداسبی، علل کندی و ناپيوستگی تکامل جامعهء فئودالی ايران، جلد دوم، تهران 1344</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          پطروشقسکی، کشاورزی و مناسبات ارضی در ايران، تهران 1344</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart. The Fall of the Safavid Dynasty and the afghan Occupation of Iran. Cambridge 1953</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A.K.S. Lambton, Landlord and Peasant in Iran, London 1952</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Reuben Levy, The Social Structure of Iran, London 1952</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد زمينداران بزرگ آخر عصر صفوی</span></b></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A Chronicle of the Carmelites in Persia, Vol.2 p. 658</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عبدالمجيد مولوی، مقاله « آستان قدس رضوی»  در دانشنامه اسلام و ايران، جلد اول، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد دوران نادرشاه افشار و کريمخان زند</span></b></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart, The Fall of Safavids and the afghan Occupation of Iran, Cambridge 1953</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عباس اقبال، وثيقهء اتحاد اسلامی نادری، مجلهء يادگار، جلد 4، شمارهء 6، تهران 1336</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          م.ر. آرونوا و ک.ز. اشرفيان، ترجمه حميد مؤمنی، دولت نادر شاه افشار، تهران 1352     </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">رضا شعبانی، «زادداشت ها»، در کتاب تاريخ نادرشاهی يا نادرنامه، نوشتهء محمد شفيع تهرانی، تهران 1349</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">عبدالحسين نبوی، کريمخان زند، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          پرويز رجبی، کريمخان زند و زمان او، تهران 1352</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          و. مينورسکی، تاريخچهء نادر شاه، ترجمهء رشيد ياسمی، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد تاريخ فقه اسلامی</span></b></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A. Bousani, &#8220;Religion in the Saljuk Period&#8221;, in The Cambridge History of Iran, Vol. 5</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Hayyim J. Cohen, &#8220;The Economic Background and the Secular Occupations of Muslim Jurisprudence and Traditionalist in the Classical Period of Islam&#8221; in Journal of Economic and Social history of Orient. Vol. 13, 1970</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عليرضا فيض، روش تحقيق در فقه اسلامی، در مجلهء دانشکدهء الهيات تهران، تهران 1355</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          سيد محمد کاظم امام، دورهء آغازين فقه و فقهای اماميه، در «هزارهء شيخ طوسی»، گردآوری علی دوانی 1349</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مرتضی مطهری، اصل اجتهاد در اسلام، تهران 1340</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          محمد بروجردی، مبانی حقوق اسلامی، تهران 1341</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمد سنگلجی، قضا در اسلام، تهران 1348</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمود شهابی، ادوار فقه، تهران 1354</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد علمای بحرين</span></b></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          يوسف بن احمد بحرانی، لوء لوء البحرين، چاپ بمبئی، بی تاريخ</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          علی زرين قلم، سرزمين بحرين، تهران 1337</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><b><span style="font-family:Tahoma;">در مورد تحولات مسند علماء شيعه</span></b></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">G. Scarcia, &#8220;Intorno alle Controverie tra Akhbari e Usuli gli Imamiti de Persia&#8221;, in Revista degli Studi Orientali, Vol 33. 1958</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">J. Chadin, Voyages du Chavalier Chardin en Perse, Paris 1811, Vol. 4</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">N. Keddi, &#8220;The Roots of the Ulama&#8217;s power in Modern Iran&#8221; in Studia Islamica, Vol. 29, 1969</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Gholam Hossein Razi, Religion and Politics in Iran, University of California, 1957</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart. &#8220;Quis Custodiet Custodes&#8221; in Studia Islamica, Vol. 6, 1958</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">H. Algar, Religion and State in Iran, Los Angles 1969</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          رستم الحکماء، رستم التواريخ، تهران، 1352، بخصوص صفحهء 98</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عبدالکريم جزی، رجال اصفهان يا تذکره القبور، ؟؟ 1328</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          علی دوانی، استاد کل وحيد بهبهانی، قم 1337</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          محمد مهدی اصفهانی، نصف جهان فی تعريف الاصفهان، تهران 1340</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          شيخ عباس قمی، منتهی الآمال، تهران، بی تاريخ</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">سيد عبدالحسين خاتون آبادی، وقايع السنه و العوام، تهران 1342 صفحات 525، 505 و 523</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمد بن سليمان تنکابنی، قصص العلماء، تهران 1304</span></p>
<p align="center" style="text-align:center;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين هفته می خواهم برايتان از ماجرای شگفت انگيز کشتاری بگويم که در کربلای 200 سال پيش بين آخوندهای امامی رخ داد ـ کشتاری که سيه روزی 28 سالهء اخير ايرانيان مستقيماً ريشه در آن دارد. اما برای توضيح آن واقعهء خونين ناچارم نخست مقدماتی را مطرح کنم.</span></p>
<p></span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">راستی که اعلام آغاز «غيبت کبرای امام <span style="color:black;">دوازدهم»، در 1067 سال پيش، و</span> يقين شيعيان امامی به قطع کامل ارتباط با عالم غيب از طريق اين امام، آغاز جشن بزرگ آخوندهای اين شاخه از تشيع بود. چرا که تا وقتی امام حاضر است، و يا «نايب خاص» دارد و می شود از طريق او و نمايندگان منصوب از جانب او با امام تماس گرفت، چه نيازی به آخوند مسئله ساز و مسئله گوست؟</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">البته 330 سال پيش از آن تاريخ هم، وقتی با مرگ پيامبر اسلام مسلمانان خبر شدند که ارتباطشان با عالم غيب قطع شده است، عليرغم بحران عاطفی که در اينگونه موارد پيش می آيد، فرصتی پيش آمد تا آخوند سنی  رفته رفته قد علم کند و مکاتب فقهی خود را بيافريند. يعنی، آخوند <span style="color:black;">امامی، 330 سال پس از آخوند سنی، بايد همان راهی را می رفت که اين دومی رفته بود:</span> تأسيس مکتب فقهی و براه انداختن ِ، به قول حافظ، قيل و قال مدرسه. پس، بهتر است ابتدا با راهی که آخوند سنی رفته بود آشنا شويم.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          او کار خود را با فراهم کردن کارمايه و روشی قابل اتکاء آغاز کرد. آنچه از تماس عالم غيب با محمد بن عبدالله برای آخوند سنی مانده بود يکی قرآن بود و يکی هم داستان هائی از زندگی پيامبر که مجموعه اش را «احاديث» می خواندند. فرض بر اين بود که «کل حقيقت» در اين دو منبع وجود دارد: قرآن که کلام خود الله محسوب می شد، و رفتارها و گفتارهای پيامبر هم دست کمی از قرآن نداشت، چرا که فرضيهء «معصوميت» راه را برای خطا ناپذير شمردن پيامبر گشوده بود. البته اگر شکی هم در گفتار ناقلان احاديث وجود داشت، می شد در کنار «علم فقه» دستک و دنبکی هم به نام «علم حديث» براه انداخت و، مثلاً، احاديث را به قوی و متوسط و ضعيف تقسيم کرد. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">باری، آخوند سنی بايد دل به دريای اين دو «منبع قدسی» می زد و، از دل آن، صدف احکام جديد را بيرون می کشيد، چرا که قرآن اگرچه «ختم کلام» محسوب می شد اما فرض بر اين بود که جواب همهء مسائل بشری را تا آخر زمان «به تفصيل» نداده است و لازم است تا پاسخ های لازم برای پرسش های جديد را از دل آن «استخراج» کرد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما آخوند سنی اين «استخراج» را با چه وسيله ای بايد انجام می داد؟ مثلاً، در طی وقوع جريانی پرسشی پيش می آمد و از او خواسته می شد تا پاسخی برای آن پرسش پيدا کند. او هم چاره ای نداشت که به «منابع دو گانهء قدسی» برگردد، موارد مشابهی را در آنها پيدا کند و ببيند که الله و پيغمبر او با آن موارد مشابه چگونه روياروی شده و مشکل را حل کرده اند، تا او هم از روی دست آنها نسخه برداری کند. او، برای گذر از اين روند طولانی ِ «مراجعه و يافتن و مقايسه و نتيجه گيری»، نيز وسيله ای جز فهم و عقل خويش در دست نداشت. اينگونه بود که، در کنار دو پايه، يا ـ در زبان آخوندها ـ دو «اصل» نخستين (يغنی، قرآن و حديث نبوی)، اصل سومی هم در کار آمد که «عقل» نام داشت. آخوندهای فقيه سنی کل روند تلاش های عقلی خود برای يافتن پاسخ به پرسش های جديد را کوشش و جهد کردن نام دادند و از آن نام «اجتهاد» را بيرون کشيدند و «فقيه» اسم جديدی پيدا کرد: «مجتهد»؛ يعنی کسی که «می کوشد».</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بعدها، با بالاگرفتن تعداد پاسخ های تازه برای پرسش های جديد، «اصل» جديدی هم به آن سه اصل قبلی افزوده گرديد که «اجماع» خوانده شد؛ به معنی مجموعهء ای از فتواهای مجتهدان قبلی که، در پاسخ به يک پرسش، نظرات مشابهی را ارائه کرده بودند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          کسانی که با «علم حقوق» در مغرب زمين آشنا باشند براحتی می توانند دريابند که اين روش دقيقاً همانی است که در مدارس حقوقی غرب تدريس می شود، با اين تفاوت که نظرات حقوقی اعلام شدهء قبل (اجماع) جانشين «کتاب مقدس» و «حديث زندگی پيامبر» می شود و خود اين نظرات برای حقوقدانان بعدی منبع مراجعه محسوب می شوند و برای استخراج احکام جديد (بعنوان «پيشينه») مورد استفاده قرار می گيرند. بدينسان، راهی که مجتهدان سنی تا بدانجا پيموده بودند راهی منطقی و کارآمد بنظر می رسيد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما در برابر آنها يک دسته آخوند ديگر هم وجود داشت، آنها که معتقد بودند جنس قرآن و حديث نبوی با جنس عقل آدميزاد فرق دارد؛ آن يکی آسمانی است و اين يکی زمينی، آن يکی مطلق و خطاناپذير است حال آنکه عقل آدمی هميشه می تواند خطا کند و استنتاج نادرست بدست دهد و، لذا، نمی توان با چراغ عقل به دل تاريکی اسرار قدسی قرآن و حديث زد و معناها و اشاره های موجود در آنها را دريافت. آنها پيشنهاد می کردند که بايد از بکار بردن عقل، و «اعتبار مذهبی دادن به استنتاجات آن»، خودداری کرده و به بيان و نقل ظاهر حديث ـ يا «خبر» ـ اکتفا کرد. آنها «اجتهاد» (يا «اصولی گری») را نوعی کفر می دانستند و خود را «اخباری» می خواندند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اگر در پس پشت ادعای «اخباری ها» دلايل ديگری وجود نداشت که به آن نفوذی اجتماعی ببخشد، براحتی می شد اين ادعا را سخيف و قابل بی اعتنائی دانست. چرا که اگر نه محدث، که خود شنوندهء حديث هم عاقبت ناگزير بود عقل خود را بکار برد تا از دل آنچه «می شنود» پاسخ مورد نياز خود را استنتاج کند. با اين همه شگفت انگيز است که، در 1000 سال پيش، «اخباری گری» عاقبت تبديل به امری غالب در فقه سنی شد. درک چرائی اين پيش آمد برای درک سير تطور فقه در مکاتب مختلف اسلامی ضرورت دارد اما، پيش از پرداختن به اين موضوع، بد نيست دقايقی به حوزهء تشيع امامی و آخوندهائی که در همان سال ها ـ که با آغاز غيبت کبری مصادف بود ـ ظهور کردند برگرديم.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          همانگونه که گفتم، پس از يقين به غيبت کامل امام و قطع اتصال به عالم غيب از طريق او، آخوندهای جديد الورود به عالم تشيع امامی نيز بايد همان راهی را می رفتند که آخوند سنی رفته بود. تا پيش از اين دوران، آخوندهای امامی بيشتر محدث و حکيم بودند تا فقيه. و فقه شيعی (که نام «فقه جعفری» را نيز يدک می کشيد و مدعی بود اصول خود را از ابتکارات امام جعفر صادق، امام ششم، گرفته است) دقيقاً به پيمودن همان مسيری آغاز کرد که فقه سنی رفته بود و، رفته رفته، سر و کلهء «مجتهدان شيعی» نيز پيدا شد. و در کنار آنها «اخباری های شيعی» هم ظهور کردند و به نقد «اجتهاد اصولی» پرداختند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، چهار قرن پس از مرگ پيامبر اسلام، هر دو فرقهء دينی سنی و شيعی به مرحلهء تکميل مکاتب فقهی خود رسيده و، بموازات هم، به اجتهاد مشغول بودند، اما با يک تفاوت عمده: فقيه مجتهد سنی در پيوند با دستگاه خلافت (که تسنن را مذهب رسمی امپراتوری اسلام می دانست) عمل می کرد، حال آنکه فقيه مجتهد شيعی چندان به منبع قدرتی وصل نبود و اينجا و آنجا بدنبال مفری می گشت تا خود را به يکی از منابع قدرت متصل کند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما «<span style="color:black;">اجتهاد» يک ويژگی جنبی هم</span> داشت که مثل شاخ گوزن بالاخره آن را در ميان درختان جنگل گير انداخت. نکته در اين بود که «اجتهاد» اين امکان را فراهم می آورد که در برابر مشکلات و مسائل مختلف، هر کسی که دارای اشراف به منابع قدسی و آراء گذشتگان بود، می توانست آزادانه به «اجتهاد» بنشيند و، از طريق کار برد عقل، نتيجه ای ويژه را به دست آورد. يعنی، در ذات «اجتهاد» نوع کثرت گرائی و آزادی عمل وجود داشت که، بخصوص در موارد اختلاف های سياسی و اجتماعی، می توانست عليه قدرت حاکم عمل کند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در عين حال، يکی از ويژگی های «قدرت حاکم» هم عبارت است از گردآوری نهادهای اجتماعی در نظمی هرم گونه و ايجاد سلسله مراتبی که بتواند تصميم گيری ها را همآهنگ و همگون کند. در نتيجه، روشن است که اين ويژگی با پراکندگی و آزادگی حاصل از «اجتهاد» جور در نمی آيد. کار کرد اين تضاد را به قدرت رسيدن ترکان سلجوقی، و آغاز کوشش های آنان برای ايجاد و گسترش اولين امپراتوری ترک در سرزمين های اسلامی، بخوبی نشان می دهد. دستگاه قدرتمدار سلجوقی سنی مذهب، بخصوص با پيوستن خواجه نظام الملک و امام محمد غزالی به دستگاه سلطنت سلجوقی (حدود 950 سال پيش) و ايجاد «نظاميهء بغداد»، که نخستين مؤسسهء دانشگاهی اسلامی دولتی محسوب می شد، خواستار آن شد تا جريان «حقوق اسلامی»، که فقه و شريعت نام داشت، سازمانمند شده و از پراکندگی آزادانهء آراء، که به مدد «اجتهاد» ممکن می شد، جلوگيری شود. اين امر موجب شد تا، اغلب با توسل به همان ادعاهای «اخباريون»، عمل «اجتهاد» ممنوع اعلام شود. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در تاريخ فقه سنی، اين جريان را با نام «انسداد باب اجتهاد» می خوانند، به اين معنی که «درهای اجتهاد» از آن پس بسته می شود و آخوندهای سنی در يک سازمان وابسته به دولت و در يک سلسله مراتب روشن بکار مشغول می شوند و نقششان فقط بازگو کردن احاديث و نيز احکام آمده «از بالا» است. به کلام ديگر، «اجتهاد» در فقه ممنوع اعلام می شود. و اکنون، 10 قرن پس از اين واقعه، در تسنن اسلامی «باب اجتهاد» همچنان بسته است و کسی به نام «مجتهد اهل سنت» وجود ندارد و در همهء سرزمين های سنی دستگاه مذهبی بصور مختلف وابسته به دولت است.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در تشيع اما اين امر پيش نيامد، چرا که مجتهد شيعی دارای قدرتی نبود که بتواند تهديدی برای صاحبان قدرت باشد و يا لازم شود که در دستگاه مذهبی وابسته به دولت هضم و حل شود. به عبارت ديگر، «انسداد باب اجتهاد» وقتی ضرورت پيدا می کند که دولت بخواهد يک دستگاه مذهبی را در انقياد خود در آورد و تأثيرات گستردهء اجتماعی ناشی از کارکرد آن را کنترل کند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان فقه شيعهء امامی تا 500 سال بعد از بسته شدن باب اجتهاد در فقه سنی، فقهی اجتهادی بود که در حوزه های مختلف نجف و کربلا و حله و دمشق و جبل العامل و بحرين و قم، همچون چراغی بی جان سوسو می زد و، دور افتاده از قدرت، برای خود حياتی بطئی و بی حادثه داشت، چرا که سراسر جهان اسلامی را تسنن گرفته بود و فقه آن هم، گرفتار در سيطرهء  اخباريگری تحت نظر دولت، به اجتهاد راه نمی داد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آخوندهای امامی اما هميشه تشنهء قدرت بودند و به همين دليل هم از نخستين کسانی <span style="color:black;">محسوب می شدند که، عليه خلافت اسلامی، در راه چنگيز و هلاکو و تيمور فرش سرخ پهن کردند، اما همزمان با همين کار، با سربداران دشمن مغول</span> هم لاس زدند، با اهل خانقاه هم محشور شدند و، با نفوذ در دربارهای اعقاب مغولان هم کسب قدرت کردند. اما وصولشان به قدرت وقتی کامل شد که شيوخ صوفی سنی مذهب صفوی مصمم شدند به ساداتی اصيل مبدل گشته، تشيع دوازده امامی را مذهب رسمی قلمرو خود کرده، و مرزهای اين قلمرو را هرچه بيشتر بگسترانند؛ نخست با شمشير خونريز شاه اسماعيل که در طی ده سال بيش از 300 هزار ايرانی سنی را قتل عام کرد؛ و دو ديگر با وارد کردن آخوند شيعی از جبل العامل لبنان؛ که شرح مفصل اين ماجرا را در مقالاتی ديگر آورده ام و اخيراً هم آن شرح به صورت کتابی منتشر شده است. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بررسی تجربهء دوران صفوی، که به ايجاد سازمان مذهبی شيعه در زير چتر حمايتی دولت صوفيان انجاميد، صحت عملی نظريهء «تضاد اجتهاد با دولتی شدن مذهب» را بخوبی تأييد می کند. بزودی، بی آنکه رسماً اعلام شود که در عالم تشيع امامی هم «باب اجتهاد مسدود شده است»، اين امر واقعاً رخ داد و، با قرار گرفتن آخوندهای امامی در داخل سازمان مذهبی وابسته به دولت صفوی، عملاً، باب اجتهاد بسته شد و تفقه آزاد و اعلام فتاوی مستقل منسوخ گرديد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در اين مورد، وضعيت آخوندهای امامی از آخوندهای سنی خيلی بهتر بود، چرا که آخوندهای سنی هميشه بخش کوچکی از ديوانسالاری دولت های سنی (و، در عهد صفوی، دولت عثمانی) محسوب می شدند و نمی توانستند تا حد خود سلطان قد بکشند، حال آنکه در ايران اين دولت صفوی بود که به آنان متوسل شده بود و می خواست تا مشروعيت خود را از آخوند امامی، که خود را «نايب عام امام غائب» می ناميد، بگيرد. بدينسان، آخوند امامی، از سراشيبی عهد شاه طهماسبی و شکست اقدامات شاه اسماعيل دوم که مخالف نفوذ جبل عاملی ها و اساساً تسلط تشيع امامی بر ايران بود و زود هم از ميان برداشته شد، تا انتهای عهد صفوی، بر ايران حکومت می کرد و شاه سلطان حسين ها را در کنف حمايت خود داشت. با اين همه، آن اصل مهم جامعه شناختی، مبنی بر «تضاد اجتهاد با دولتی شدن مذهب» همچنان در کار بود و هرچه سازمان مذهبی دولت صفوی قوی بيشتر قدرت گرفت امکان عمل به «اجتهاد» نيز بيشتر رنگ باخت و به حاشيه رانده شد. در دوران حکومت آخرين جبل عاملی ـ يعنی، ملا محمد باقر مجلسی ـ بر ايران، ديگر هيچکس جرأت اظهار وجود و دم زدن از اجتهاد را نداشت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آنگاه، توفان اعتراض سنيان هرات، که از دست شيخ الاسلام شيعهء ارسالی از مرکز به جان آمده بودند تومار شوکت صفوی و قدرت آخوند امامی را يکجا بر باد داد و صف طويل آخوندهای جبل العاملی گريزان از اصفهان به سوی عراق، حکايت «کاشتن باد و درو کردن توفان» را به ياد می آورد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          طرفه اينکه، عاقبت هم، جانشين صفويان مردی از آب در آمد که نه خون صفوی داشت و نه رغبتی به تشيع. نادر قلی افشار، با خواباندن شورش افغان ها و بدان هنگام که قصد اعلام پادشاهی خود را کرد، بزرگان ايران را در دشت مغان گرد آورد تا از همگی شان بيعت بگيرد. در آن ميان بازماندگان دستگاه مذهبی صفوی هم حضور داشتند و به پرسش نادرقلی که «کار آقايان چيست؟» عرض کردند که «ما به دعاگوئی دولت عليه اشتغال داريم». می نويسند نادر خنديده و گفته بود که «وقايع نشان می دهد که دعاهاتان ديگر کارساز نيست». آنگاه فقه شيعه دوازده امامی را از نمايندگی مذهب رسمی کشور معزول کرده و آن را با نام «فقه جعفری» در کنار مذاهب فقهی چهارگانهء تسنن (حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی) نشانده بود و سازمان مذهبی صفوی را نيز منحل کرده بود. به «آقايان» گفته بود که ديگر از حقوق و مزايای دولتی خبری نيست.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          تاريخنويسان، دورهء پنجاه سالهء بين مرگ نادرشاه تا تاجگزاری فتحعليشاه قاجار (1848 تا 1898 ميلادی) را «دوران ميان دولتی» يا دوران هرج و مرج و فقدان دولت مرکزی می خوانند؛ و در همين دوران نيز هست که در حوزهء فقه شيعی اتفاق مهمی رخ می دهد: آخوندهای بازمانده از سازمان مذهبی صفوی و رانده شده از دربار نادری، در جستجوی منابع مالی و قدرت های سياسی جديد، منبع تازه ای را کشف می کنند که سيصد / چهار صد سالی بود در ايران جا خوش کرده بود.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در دوران حکومت تيموريان مغول بر ايران و فرا رسيدن آرامش نسبی سياسی، رفته رفته در نقاط مختلف اين سرزمين کسانی ظهور کردند که، با استفاده از سيستم توزيع زمين مغولی که «اقطاع» نام داشت، توانستند از يکسو صاحب زمين های وسيع کشاورزی شوند و، از سوی ديگر، مالکيت اين زمين ها را در خاندان خود موروثی کنند. بدينسان مقدمات ظهور نوعی طبقهء فئودال ايرانی بوجود آمد که در دوران صفوی هم چيزی از موقعيت و قدرت آن کاسته نشد و، در واقع، هرچه پايان عصر صفوی نزديک تر شد، بزرگ مالکان ايرانی خود را مستقل تر و حودگردان تر يافتند؛ و به هنگام فرو پاشی دولت صفوی هم نه به افغان ها باج و خراج و سرباز دادند و نه به نادرشاه. برخی از متخصصين تاريخ ايران دليل لشگرکشی نادرشاه به هندوستان را خالی بودن خزانهء دولت دانسته اند؛ بدين معنی مه اگرچه بزرگ مالکان، به سودای استقرار نظم و امنيت، به پادشاهی نادرقلی خان افشار رضايت داده و از آن استقبال کرده بودند، اما حاضر نبودند به او باج و خراج بپردازند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در واقع، پايان عصر صفوی آغاز دورهء رسمی بزرگ مالکی و پيدايش نوعی فئوداليسم ايرانی بود. اکنون در هر گوشه از اين سرزمين، بجای امير و شاه و سلطان ديروز، بزرگ مالکی نشسته بود که بر منطقه ای وسيع حکومت می کرد و به چيزی به نام «دولت مرکزی» (اگر وجود داشت) وقعی نمی نهاد. حکومت خانخانی عصر مغول، در غالبی خرد شده تر، در دوران پس از صفويه، بشدت بازسازی می شد. و اين همان منبع درآمد و قدرت جديدی بود که آخوند رانده شده از دولت مرکزی در جستجويش بود.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بزودی، در عرض آن 50 سال هرج و مرج زده، هر بزرگ مالکی در دربار کوچک حود آخوندی را يافت که او را در رام و آرام کردن رعيت کمک می کرد. پيدايش نهاد ثبت اسناد زمين و برسميت شناختن مالکيت زمين ها بوسيلهء آخوندهای امامی يکی از گونه گون خدماتی بود که آنان به بزرگ مالکان می کردند. اين «کارکرد» از آن پس يکی از اهم نقش های آخوند امامی در سيصد ساله اخير تاريخ ايران بوده است، آنگونه که نخستين اعتراض آيت الله خمينی در سال 1342 هم رو به انجام «اصلاحات ارضی» و قطع يد از مالکين بزرگ بود.</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">باری، در آن دوران هرج و مرج پنجاه ساله، برای کارا شدن اين سيستم جديد، نياز به آن بود که در نظريه های فقهی تجديد نظر شود؛ و انجام اين تجديد نظر نخست بر عهدهء آخوندهائی بود که توانسته بودند خود را به نجف و کربلا برسانند ـ جائی که از حکومت مرکزی بدور بود. در آن زمان نظريهء مسلط بر «حوزه» ها نظريهء فقه اخباری بود. سازمان مذهبی صفويه، در طی دويست سالی که در قدرت بود کمتر اثری از «اجتهاد» را در حوزه ها زنده نگاهداشته بود اما، اکنون، در عصر تکه تکه شدن ملک و پيدايش بزرگ مالکان منطقه ای، ديگر نمی شد به وجود سازمان مذهبی متمرکز اميد بست و لازم بود که هر آخوندی در حوزهء عمل خود استقلال رأی و نظر داشته باشد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          از آنجا که کسی در اينگونه مواقع دلايل «غير دينی» ضرورت تغيير مکتب فقهی را توضيح نمی دهد، و اغلب کوشش می شود که به اين مطلب در حوزهء تنگ «قبض و بسط نظريهء فقهی» نگريسته شود، امروزه کسی به ريشه های عميق اجتماعی ـ اقتصادی جدالی بزرگی که در اين مورد در کربلای دويست سال پيش اتفاق افتاد توجهی ندارد. آخوند های گريخته از اصفهان، خود را در کربلا با تسلط گستردهء آخوندهای امامی آمده از حوزهء بحرين روبرو يافتند که، تحت فشار قرمطيان و اسماعيليان بحرين، بکلی از اجتهاد دست شسته و برای رو کردن مجدد به آن هم «محرک و مشوقی» نداشتند. اينگونه بود که کار آخوندهای اخباری صفوی که می خواستند فقه شيعه را به «اجتهاد» برگردانند و آخوندهای امامی بحرينی که دليلی برای اين کار نمی ديدند به برخوردهای خشن کشيد و حوزه های آخوندی عراق را بشدت در گير خود ساخت. رهبری جماعت خواستار بازگشت به «اجتهاد»، در اوج کار، به آخوندی رسيد که او را با نام آقا محمد باقر بهبهانی می شناسيم، اما با اندکی تفحص در می يابيم که او نوهء ملا محمد باقر مجلسی جبل العاملی بوده است. تاريخنويسان گزارش می دهند که «بهبهانی» عاقبت موفق شد تا به برتری «اخباری ها» پايان دهد و تفکر «اصولی / اجتهادی» بر فقه شيعهء امامی برقرار سازد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          خانوادهء آقا محمد باقر بهبهانی در پی حملهء افغان ها به اصفهان، به سوی عراق مهاجرت کرده بود و چون عراق را عثمانی های سنی مذهب ضد شيعه می گرداندند، در بهبهان، از شهرهای کوهپايه ای غرب ايران ساکن شده بود و به همين دليل «بهبهانی» خوانده می شد؛ درست مثل آخوندهای ديگری که «گلپايگانی» و «خوانساری» و «بروجردی» و «خمينی» خوانده می شوند حال آنکه اصليتشان از اعراب جبل العامل است. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در بهبهان خانوادهء آقا محمد باقر به قدرتمندان محلی پيوسته بود و، از اين رهگذر، ضرورت احيای «اجتهاد» را در يافته بود. خود او، که در خانواده ای «اخباری» بزرگ شده بود، بزودی دست بکار نوشتن مقالاتی در رد «اخباريگری» و اثبات مشروعيت «اجتهاد» شد و سپس با خانوادهء خود به کربلا رفت. در فقه امامی دوران قاجاريه و پس از آن، از آقا محمد باقر بهبهانی به نام «مجدد» (با کسر دال اول، به معنی تجديد کننده) و «استاد کل» نام می برند و او را «وحيد» (شخص واحد و وحدت دهنده) می خوانند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          همانگونه که گفتم، در اين مسير اختلاف بين اخباريون و اجتهاديون تنها يک اختلاف نظری و عقيدتی صرف محسوب نمی شد و کار آنان عاقبت به جنگ و خونريزی کوچه به کوچه کشيد و با خون حل و فصل شد. عاقبت اجتهاديون پيروز شدند و نظريهء خود را بر کرسی نشاندند. بدينسان، هم آنان که در عهد صفوی، به اقتضای زمانه، از اجتهاد روي گرداند تا سازمان متمرکز مذهبی را بوجود آورند، پس از انحلال و فروپاشی آن سازمان، مجبور به خونريزی شدند تا بتوانند به «اجتهاد» بر باد رفته به دست خود مشروعيت بخشند و آن را احياء کنند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين مقاله را می شود در اينجا خاتمه يافته دانست اما دريغم می آيد که اين نکته را هم نيافزايم که اگرچه «اجتهاد» پيروز شد اما آنچه از دل آن بيرون آمد شباهت چندانی با اجتهاد امامی پيش از عصر صفوی نداشت و بر اصول تازه و بی سابقه ای بنا نهاده شده بود. نخستين اصل تازه، پيوند دادن «اجتهاد» با چيزی به نام «تقليد» بود. بر حسب اين نظريه، هر فرد شيعهء دوازده امامی مجبور بود ـ و هست ـ که مجتهدی را بعنوان «مرجع تقليد» خود انتخاب کند و تا اين مجتهد زنده است نمی تواند مرجع خود را تغيير دهد. پس از مرگ مجتهد مزبور نيز اگرچه «بقای بر ميت» ممنوع نيست اما مرجح آن است که شخص مقلد مرجع تقليد تازه ای برای خود انتخاب کند. حال، با توجه به اينکه ريشهء «تقليد» و «قلاده» يکی است بخوبی می توان منظور از اين نظريه و کارکرد انقيادی آن را دريافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مسئلهء ديگری که در اين دوره حائز توجه است، تأکيدی است که بر شخصيت ويژهء آخوند اجتهادی می شود و اغلب برای مراجع بزرگ تقليد داستان های مختلفی بر سر زبان ها می افتد که همگی حاکی از قدرت های ماوراء الطبيعی آنان اند. پيدايش  الفاظی نظير «روحانی» برای آخوند و «روحانيت» برای جمعيت آخوند ها و «آيت الله» (به معنی «نشانهء الله بر زمين») همگی دست آورد همين بازگشت خونين اجتهاد در فقه شيعه است؛ حال آنکه نشانی از هيچ کدام آنها را نمی توان در دوران اجتهادی عهد مغول يافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، آخوندهائی که به دست نادرشاه افشار از حقوق دولتی محروم شدند، پنجاه سال بعد توانستند به چنان قدرت متفرق اما عميقی برسند که ملتی را در قلاده کرده و به دنبال خويش روانه سازند و فتحعليشاه را وادارند که از آنان بخواهد تا تاج شاهی را بر سرش بنهند، به نشانهء اينکه حکومت و قدرت در اصل از آن «نايبان عام» امام زمان است و آنها شاه را بعنوان بازوی شمشيرزن خويش بر تخت می نشانند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آخوند امامی، با احيای اجتهاد، از آن پس قدرتی را بهمرساند که در تاريخ فقه شيعه و سنی سابقه نداشت و توانست از مهالک عمده ای چون سرپيچیخطرناک  شيخ احمد احسائی از اجتهاد و ادعای «رکن چهارم» بودن، قيام باب، پيدايش بهائيت، انقلاب مشروطه، و پادشاهی پهلوی ها جان سالم به در برد و، برای اولين بار در تاريخ اسلام، آخوندی را بر تخت سلطنت يک کشور اسلامی بنشاند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          داستان گذار و تطورات تاريخی اجتهاد، از عهد فتحعليشاه تا انقلاب اسلامی شدهء 57، خود شرح مفصلی دارد که اگر عمری باشد به آن نيز خواهم پرداخت.</span></p>
<p align="center" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:18pt;">برخی از منابع مراجعه</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد پيدايش فئوداليسم نوع ايرانی</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مرتضی راوندی، تاريخ اجتماعی ايران، جلد سوم، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آباذر ورداسبی، علل کندی و ناپيوستگی تکامل جامعهء فئودالی ايران، جلد دوم، تهران 1344</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          پطروشقسکی، کشاورزی و مناسبات ارضی در ايران، تهران 1344</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart. The Fall of the Safavid Dynasty and the afghan Occupation of Iran. Cambridge 1953</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A.K.S. Lambton, Landlord and Peasant in Iran, London 1952</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Reuben Levy, The Social Structure of Iran, London 1952</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد زمينداران بزرگ آخر عصر صفوی</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A Chronicle of the Carmelites in Persia, Vol.2 p. 658</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عبدالمجيد مولوی، مقاله « آستان قدس رضوی»  در دانشنامه اسلام و ايران، جلد اول، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد دوران نادرشاه افشار و کريمخان زند</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart, The Fall of Safavids and the afghan Occupation of Iran, Cambridge 1953</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عباس اقبال، وثيقهء اتحاد اسلامی نادری، مجلهء يادگار، جلد 4، شمارهء 6، تهران 1336</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          م.ر. آرونوا و ک.ز. اشرفيان، ترجمه حميد مؤمنی، دولت نادر شاه افشار، تهران 1352     </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">رضا شعبانی، «زادداشت ها»، در کتاب تاريخ نادرشاهی يا نادرنامه، نوشتهء محمد شفيع تهرانی، تهران 1349</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">عبدالحسين نبوی، کريمخان زند، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          پرويز رجبی، کريمخان زند و زمان او، تهران 1352</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          و. مينورسکی، تاريخچهء نادر شاه، ترجمهء رشيد ياسمی، تهران 1356</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد تاريخ فقه اسلامی</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">A. Bousani, &#8220;Religion in the Saljuk Period&#8221;, in The Cambridge History of Iran, Vol. 5</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Hayyim J. Cohen, &#8220;The Economic Background and the Secular Occupations of Muslim Jurisprudence and Traditionalist in the Classical Period of Islam&#8221; in Journal of Economic and Social history of Orient. Vol. 13, 1970</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عليرضا فيض، روش تحقيق در فقه اسلامی، در مجلهء دانشکدهء الهيات تهران، تهران 1355</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          سيد محمد کاظم امام، دورهء آغازين فقه و فقهای اماميه، در «هزارهء شيخ طوسی»، گردآوری علی دوانی 1349</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          مرتضی مطهری، اصل اجتهاد در اسلام، تهران 1340</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          محمد بروجردی، مبانی حقوق اسلامی، تهران 1341</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمد سنگلجی، قضا در اسلام، تهران 1348</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمود شهابی، ادوار فقه، تهران 1354</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد علمای بحرين</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          يوسف بن احمد بحرانی، لوء لوء البحرين، چاپ بمبئی، بی تاريخ</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          علی زرين قلم، سرزمين بحرين، تهران 1337</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در مورد تحولات مسند علماء شيعه</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">G. Scarcia, &#8220;Intorno alle Controverie tra Akhbari e Usuli gli Imamiti de Persia&#8221;, in Revista degli Studi Orientali, Vol 33. 1958</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">J. Chadin, Voyages du Chavalier Chardin en Perse, Paris 1811, Vol. 4</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">N. Keddi, &#8220;The Roots of the Ulama&#8217;s power in Modern Iran&#8221; in Studia Islamica, Vol. 29, 1969</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">Gholam Hossein Razi, Religion and Politics in Iran, University of California, 1957</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">L. Lockhart. &#8220;Quis Custodiet Custodes&#8221; in Studia Islamica, Vol. 6, 1958</span></p>
<p style="direction:ltr;unicode-bidi:embed;text-align:left;" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">H. Algar, Religion and State in Iran, Los Angles 1969</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          رستم الحکماء، رستم التواريخ، تهران، 1352، بخصوص صفحهء 98</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          عبدالکريم جزی، رجال اصفهان يا تذکره القبور، ؟؟ 1328</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          علی دوانی، استاد کل وحيد بهبهانی، قم 1337</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          محمد مهدی اصفهانی، نصف جهان فی تعريف الاصفهان، تهران 1340</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          شيخ عباس قمی، منتهی الآمال، تهران، بی تاريخ</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">سيد عبدالحسين خاتون آبادی، وقايع السنه و العوام، تهران 1342 صفحات 525، 505 و 523</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">محمد بن سليمان تنکابنی، قصص العلماء، تهران 1304</span></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/seynoislam.wordpress.com/4/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/seynoislam.wordpress.com/4/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/seynoislam.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/seynoislam.wordpress.com/4/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=4&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://seynoislam.wordpress.com/2008/01/01/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%8a%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/499b650fe630c934feae6136603436fe?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">seynoislam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اسلام: منشاء اصلی تفرقه در خاورميانه</title>
		<link>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 23:43:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>seynoislam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[اسلام: منشاء اصلی تفرقه در خاورميانه           در طول تاريخ، از «اسلام» تعبيرهای مختلفی شده و هر تعبيری به پيدايش فرقه و مذهبی انجاميده است؛ بطوری که اکنون نه تنها نمی توان از «اسلامی واحد و فراگير» سخن گفت بلکه، بر اساس قانونمندی های جامعه شناختی، هر کوششی برای کنار نهادن گرايش های مختلف و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=3&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center" style="margin-top:2px;margin-bottom:2px;text-align:center;" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><span style="font-family:Tahoma;">اسلام: منشاء اصلی تفرقه در خاورميانه</span></strong></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در طول تاريخ، از «اسلام» تعبيرهای مختلفی شده و هر تعبيری به پيدايش فرقه و مذهبی انجاميده است؛ بطوری که اکنون نه تنها نمی توان از «اسلامی واحد و فراگير» سخن گفت بلکه، بر اساس قانونمندی های جامعه شناختی، هر کوششی برای کنار نهادن گرايش های مختلف و ايجاد اجماعی فراگير در مورد اسلام تنها منجر به بازگشوده شدن زخم های کهنه و پيدائی خونريزی های نو می شود. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">تاريخ شاهد آن است که اين قانونمندی بر پايهء دو عامل کار می کند: نخست برحق دانستن طبيعی خويشتن از جانب هر فرقه و مذهب و گروه اسلامی و، در نتيجه، تلاش برای دست بالا داشتن در کوشش های موسوم به «تقريب» (نزديکی مسلمانان) برای تحميل خود بر بقيه و، دو ديگر، امکان سوء استفادهء ديگران از اين اختلافات بنيادين به هنگامی که صرفهء آن ديگران چنان باشد که دامن زدن به تفرقه ها بتواند جلوی مستقل شدن و پيشرفت جوامع به اصطلاح «اسلامی» را بگيرد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، اسلام، در طول تاريخ خود، و بخصوص در سيصد سال اخير، نه تنها عامل وحدت بشمار نرفته، که مهمترين عامل ايجاد تفرقه های کين توزانه و کشتارهای وحشيانه بوده است و تا زمانی که ملت ها، اقوام، و طوايف ساکن در آسيای غربی و خاورميانه بخواهند خود را با «اسلاميت» خويش مشخص و تعريف کنند به هيچ روی نمی توان اميدی به آرامش و استقلال و پيشرفت اين جوامع داشت. در حاليکه اگر اين جوامع دعوای خود برای تصاحب چيزی به نام اسلام را کنار بگذارند، همگی بيشتر و عميق تر نسبت به مشترکات تاريخی و پيوندهای فرهنگی چندين هزار سالهء خويش (آن هم چندين هزار سالی که هنوز اسلام در ميان آن نبوده) وقوف خواهند يافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          باری، اين هفته می خواهم در مورد همين «مالکيت اسلام» سخن بگويم و نشان دهم که چگونه اين امر می تواند به عقب ماندگی و در تنش دائم گرفتار بودن جوامع اسلامی کمک کند. براستی «اسلام» از آن کيست؟ و اگر «تمدن اسلامی» (که شک دارم به اينکه بشود آن را دقيقاً تعريف کرد) ساخته و پرداختهء همهء مسلمانان روی زمين است چگونه می توان مالکيت آن را به يکی از نحل اسلامی اختصاص داد؟ بی شک و منطقاً چنين کوششی کاملاً بی معنا است اما تاريخ نشان می دهد که همواره همين سودای بی معنا موجب پيدايش توفان های سهمناک اجتماعی شده است.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          محمد بن عبدالله زادهء مکه در حجاز عربستان بود، زبانی جز عربی نمی دانست و خود را «نبی عربی» می خواند. پس طبيعی است که دين ساخته شده به دست او هم دينی عربی محسوب شود. و اگر اوضاع زمان مرگش چنان نبود که چراغ همهء راه های رو به سوی سرزمين های شمالی شبه جزيرهء عربستان سبز باشد، يقيناً اسلام به صورت دينی کوچک و محلی باقی می ماند و يکی از صدها دينی می شد که در هر طايفه و ايلی رواج داشتند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اما همين که اسلام پا از مدينه بيرون نهاد و به گشودن (فتوحات اسلامی) سرزمين های متمدن شمال عربستان اقدام کرد، در واقع ناگزير شد که بسياری چيزها را که به خواب محمد بن عبداله هم نيامده بود، از همان گشودگی که پيش آمده بود، به داخل خود راه دهد و بر حسب آنها تغيير و تبديل پيدا کند تا بتواند با شرايط تاريخی، اجتماعی و اقتصادی سرزمين های فتح شده همخوانی داشته باشد. اسلام به هر کجا که پا نهاد رنگی عمومی را بر همه چيز گسترده کرد اما اين رنگ عمومی بزودی دستخوش رنگ های محلی گوناگون شد و در هر سرزمينی رنگارنگی آن سرزمين را در درون هاضمهء عمومی خود کشاند و فرو گواريد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين يک واقعيت گريزناپذير اجتماعی است. هر ايده و فکر و روش و منش و جهان بينی و فلسفه و ايدئولوژی، به محض اينکه از زادگاه خود به در آيد و بخواهد در جائی ديگر به زندگی خويش ادامه دهد ناگزير است بسيارانی از رنگ ها و ويژگی های آن جاهای ديگر را بخود بگيرد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين يک امر بديهی عقلائی نيز هست که، متأسفانه، با مفروضات مربوط به ايدئولوژی ها و اديان جور در نمی آيد. چرا که ايدئولوژی و دين، هر دو، به تبيين جهان و زندگی انسان مشغولند و ـ در فرض ـ امری واحد را بر جهان پيروانشان تبليغ و تطبيق می کنند. بخصوص اين امر در زمينهء مذهب هنگامی صد چندان قاطعيت می يابد که به ياد آوريم مفروض دين آن است که از جانب خدای يکتای قادر متعال آمده که همه چيز را از پيش می داند و تاريخ، در واقع، چيزی نيست جز ظهور مشيت او و، در نتيجه، هرآنچه فرو می فرستد جاودانه و تغييرناپذير است. يعنی، اين «کلام قدسی» فرازمينی است و از آسمان فرود آمده است تا ملکوت خدا را بر زمين بازسازی کند. در چنين مفروضاتی چگونه می توان بدان قائل شد که «تعاليم آسمانی دين» اموری تغيير پذيرند و در هرکجا به رنگ آنجا در می آيند؟ هيچ مؤمن و دينکاری اين سخن را نمی پذيرد.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، در همهء جوامع، دو امر جمع ناپذير و حذف کنندهء يکديگر در برابر هم می ايستند: دين تغيير می کند اما اغلب دينداران زاده شده پس از هر تغيير، اين تغيير کردگی را در حوزهء زندگی و انديشهء خويش باور نمی کنند، نمی فهمند، و نمی پذيرند. در اين صورت چاره چه خواهد بود؟ پاسخ روشن است: هر دينداری برداشت خود از دين را اصل می شمارد و بقيهء برداشت ها را «ارتداد» (خارج شدن از دين) می بيند و بر حذف آنها کمر همت بميان می بندد. اين وضعيت را در مورد ايدئولوژی هم می توان ديد. مگر منشاء پيدايش مفهوم «تجديدنظر طلبی» (رويزيونيسم) در اردوگاه چپ جز اين ها بوده است که نوشتم؟</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          آنگاه، روند يقين کردن به اينکه برداشت من از دين ام، نه يک برداشت که خود آن دين است، خود بخود مرا به سوی احساس مالکيت داشتن نسبت به آن دين راهنمائی می کند، حتی اگر پيامبر و بنيانگزارانش نه در خاک من زاده شده باشند، نه به زبان من سخن گفته باشند، و نه از تاريخ جامعهء من اطلاعی داشته باشند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          حال بگذاريد، برای ساده کردن بحث، به سه چهار ادعای عمدهء «مالکيت اسلام»، در طول تاريخ اين دين، اشاره ای گذرا داشته باشيم. گفتم که اسلام دينی عربی، ساخته شده در حجاز عربستان، و در بر گيرندهء زبان و فرهنگ و تاريخ مردمان قبايل عرب حجاز و نجد اين شبه جزيره بوده است. اين دين تا، از يک سو، به خراسان و، از سوی ديگر، به اسپانيا برسد، هزار رنگ عوض کرده و هزار پيرايهء لازم محلی را بخود پذيرفته است. ايرانی ها در صد بالائی از عقايد زرتشتيگری خود را وارد آن کرده اند؛ و مردم بين النهرين (با سه چهار امپراتوری بزرگی که در پس پشت خود داشته اند) نيز از ستاره شناسی تا فال زنی و فديه و قربان کردن های خود را به داخل آن آورده اند. اکنون به هر کجای زمين بروی از اسلام اوليه جز پوستی در حد ادای شهادتين و اقامهء نماز و روزه و اجرای مراسم حج چيزی فراگير باقی نمانده و بقيهء اين هيکل تنومند را باورهای محلی پر کرده اند. آنچنانکه گاه سفر يک مسلمان مثلاً اهل ليبی به اندونزی بسا بيشتر از سفرش به يک کشور اروپائی می تواند او را با حس هائی غريبه و رفتارهائی ناشناس روبرو کند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          خيلی ها، از جمله جلال آل احمد خودمان، با نگاهی مشتاق به مراسم حج نگريسته و در آن چيزی گمشده به نام « کنفرانس ساليانهء وحدت عالم اسلام» را می جستند و می جويند. اما کافی است تا هريک از ما نيز بتوانيم از مقام ناظری متعال، اما دير و دور، از آن «عالم اکبر» به درآئيم و احرام بپوشيم و در اوقيانوس زائران کعبه غوطه زنيم تا، در اين «عالم اصغر»، ببينيم که همهء آن شعار های برادری و برابری و اشتراک عقيده و رفتار، افسانه هائی بيش نيستند و در عرفات و وادی ايمن و طواف کعبه و سعی بين صفا و مروه، هرکس دارد ساز خود را می زند و رقص خويش را به نمايش می گذارد. و اگر ترسی در کار نباشد و فرصتی هم اگر دست دهد اين هزار داماد در کشيدن اسلحه بروی يکديگر برای تصاحب آن عروس قدسی خيالی کمترين ترديدی بخود راه نمی دهند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          خلفای راشدين، بنی اميه و بنی عباس، همگی از طايفهء قريش بودند و، پس، می توانستند همچنان ادعا کنند که اسلام شان دينی عربی است و در نتيجه خواستار آن شوند که همه چيز عربی شود. توجه کنيد که نمی گويم آنها می خواستند تا همه چيز اسلامی شود. اسلامی شدن مفروض فتح و تسليم بود و در آن شک نمی کردند. آنچه مهم بود عربی کردن جهان اسلام بود. درست است که در حاشيهء شمال غربی خليج فارس و بخش هائی از عراق امروز و سوريهء بزرگ ديروز قبايلی که به زبان عربی تکلم می کردند وجود داشتند که، البته، از لحاظ سطح تمدنی و فرهنگی زمين تا آسمان با طوايف داخل نجد و حجاز عربستان متفاوت بودند، اما از مصر تا الجزاير در جنوب مديترانه، و لبنان در شمال آن، کدام از اين مردم «عرب» بودند و عربی سخن می گفتند؟ آنچه که امروز «جهان عرب» خوانده می شود (که در واقع جانشين غلط اندازی برای اصطلاح «جهان عرب زبان» است) حاصل سياست عربی کردن (در پی اسلامی کردن) جوامع «مفتوح به ضرب شمشير» است. عربی کردن کشورهای اسلامی شده می توانست محملی باشد بر مشروع ساختن حکومت خلفای عرب و، بالطبع، عرب نشدن جوامع مسلمان نشانهء آن بود که آنان تن به مالکيت اعراب بر اسلام نمی دهند و اسلام آوردگی را معادل عرب شدن (يا حتی عرب زبان شدن) نمی دانند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اين امر بخصوص در مورد قبايل ترک، که از سرزمين های شمال شرقی ايرانزمين وارد فلات ايران شده و در سراسر شمال شرقی و غربی اين سرزمين و نيز در انطاکيه (ترکيه کنونی) ساکن بودند، بيش از هر قوم ديگری صادق بود. اين ترکان که از عهد غزنويان و سلجوقيان و خوارزميان، با قبول رياست تشريفاتی خليفهء عباسی، قدرتمندان واقعی جهان اسلام محسوب می شدند، براستی هم که حافظان کيان اسلام و مرزهای سرزمين های اسلامی بوده و اسلام را به رنگ های خاص خود در آورده بودند. پس، طبيعی است که پس از آمد و رفت مغولان، برافتادن خلافت عباسی، و رسوب اميران مغول در مرکز و شرق ايران، در غرب اين سرزمين، در آذربايجان و اران و انطاکيه، صاحبان راستين اسلام ترکانی شده باشند که نه عرب اند و نه عرب زبان. امپراتوری عثمانی که در طی تطور خود رفته رفته به فکر تبديل سلطنت خويش به خلافت اسلامی افتاد، در واقع، خود را «صاحب اسلام» می دانست و با زور شمشير و توپ خود بود که به جنوب تاخت و سرزمين های عرب زبان وسيعی، از سوريه تا مکه و مدينه، را مطيع و منقاد خويش ساخت. اين يک دوپارگی عمده در بين عناصر عرب و ترک درون اسلام بود که بعدها اهميتی عمده يافت.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در عين حال، شقاق و شکاف بزرگ ايدئولوژيک داخل اسلام هم بود که خون های بسياری، از همان دورهء خلفای اموی، به پای آن ريخته شده بود و مسئلهء «مالکيت اسلام» را از منظر ايدئولوژيک و دينی مطرح می ساخت، اما دارای «پايگاه سرزمينی» خاصی نبود. اگر افسانه های ساخته شدهء پس از تسلط صفويان به ايران را کنار بگذاريم و به موضوع سخن خود از منظر «سرزمينی» بنگريم، تشيع يک پديدهء بين النهرينی بود و نه ايرانی؛ و از آنجا که مسلمانان بين النهرين يا هميشه عرب بودند و يا بر اثر عرب زبان شدن خود را عرب می شمردند، می توان گفت که تشيع دارای مالکيتی عربی، اما از جنس اعراب شمالی، بود. اما اشتراکات عربيت و اسلاميت هيچکدام مانع از آن نبودند که شکاف بين سنيان و شيعيان به کينه ای هول انگيزمبدل نشود، بطوری که اعراب سنی با رغبت تمام تسلط ترکان عثمانی را بر تسلط اعراب شيعی ترجيح دهند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          ايران و انطاکيهء قرن دهم هجری را نيز نه «عرب نبودن» و نه «سنی بودن»، هيچکدام، بهم پيوند نمی داد و وجه تمايز و تفارق آنان همچنان ايرانی و ترک بودنشان بود. اما به لحاظ اينکه ايران در دست ايلخانان مغول گرفتار بود، هنوز نمی شد به نام ايرانی از «مالکيت» اسلام» سخن گفت. اما اين واقعيت هم بود که در جهان اسلام آن زمان سه گروه متفاوت تاريخی مسلمان «عرب» و «ترک» و «ايرانی» (که اين آخری «آذری ها» را هم در بر می گردفت اما ترکان مستقر در آناتولی را شامل نمی شد) زندگی می کردند که تازه هر سه گروه از ميانه به دو «خرده گروه» شيعه و سنی هم تقسيم می شدند. اين وضعيت يعنی وجود شش گروه بزرگ اجتماعی که هم از لحاظ قوميت و هم از لحاظ اسلاميت با هم متفاوت بودند و اسلام نه تنها نتوانسته بود اين تفاوت ها را از بين ببرد بلکه تفاوت های مزبور هر يک خود را «اسلام راستين» معرفی کرده و به نام آن برای حذف بقيه دست به عمل می زدند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در واقع، وجود همين حداقل شش گروه اسماً مسلمان اما رسماً متفاوت از هم بود که از يکسو راه آمدن مغول ها و برانداختن خلافت عباسی بغداد را هموار نمود و، از سوی ديگر، چون اين خلافت برافتاد زمينه را برای ادعای مشروعيت هر گروهی که شمشير بران تری داشت هموارکرد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در عين حال، وسوسهء بدست آوردن قدرت، و يا اميد به شکستن يک قدرت تهديد کننده، مهمترين امری است که می تواند استفاده (يا شايد سوء استفاده) از اين شکاف ها را در کار برنامه ريزی های کوتاه و بلند مدت سياسی مطرح سازد. مثلاً، بگيريم مورد قدرت جوئی های خاندان صفوی را در گيلان و اران و آذربايجان و پيوند آنان را با قدرت های اروپائی آن زمانه در قسطنطنيه و ونيز و روم که نيازمند گشوده شدن جبهه ای در شرق سرزمين های عثمانی و دور کردن تمرکز قوای آن در اروپا بودند. آنان نخست بر شکاف ايدئولوژيک / مذهبی شيعه و سنی دست نهادند و سپس آن را به اختلاف بين ايرانی و ترک تعميم دادند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          بدينسان، حکومت عثمانی که می رفت به بازسازی خلافت اسلامی جديدی، که اين بار مالکيتی ترکی داشت و نه عربی، بيانجامد آنقدر معطل شد تا عصر استعمار (کلنياليسم) آغاز شود و اين بار، نه ونيز و روم، که انگليس و فرانسه، به طمع براندازی عثمانی ها و تقسيم سرزمين آنها، به بازيچه قرار دادن اسلام بپردازند. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در اين مورد کافی است تا به آنچه در جنگ اول جهانی، که در طی آن حکومت عثمانی از هم پاشيد و از ويرانه های آن ترکيهء امروز چشم بر جهان گشود، توجه کنيم. انگليس ها و فرانسويان برای از هم پاشاندن حکومت عثمانی بر اختلافات درون اسلام انگشت نهاده و آنها را بيدار و کارا کردند؛ اختلافی که به نفرت اعراب از ترک ها بر می گشت بی آنکه اسلام توانسته باشد بر آن سرپوش بگذارد. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          فرزند اين ناخشنودی دو جريان «جنبش ملی گرائی عربی» و «جنبش پان عربيسم» بود که در مواردی شبيه بهم و در مواردی نيز متفاوت از هم بودند اما هر دو در ناخشنودی از حکومت ترکان عثمانی توافق داشتند. ملی گرائی عربی خود پديدهء جالبی بود چرا که اسلاميت و عرب زبان بودن در آن نقش عمده را بازی می کرد و، بی آنکه واقعاً «ملت عرب» (در معنای سياسی مدرن آن) وجود خارجی داشته باشد، احساسات ملی گرائی عربی بر بنياد آن دو اصل شکل می گرفت. خواست های ملی گرايان عرب در ابتدا چندان دقيق نبود و آنان اغلب به لزوم نوعی «خودمختاری» و استقلال از حکومت عثمانی و برقراری آموزش وسيع زبان عربی و استفاده ار مأموران عرب زبان در مناطق عرب نشين اشاره می کردند. اما انقلاب «ترک های جوان» و پيدايش ترکيهء مدرن که، کلاً بر اساس ملی گرائی ترکی و برنامه های «ترک سازی» جامعهء جديد بوجود آمده بود، خواست های «ملی گرايان عرب» را راديکاليزه کرد. يعنی، در سرآغاز قرن بيستم، در «جهان اسلام» خود اسلام به هيچ روی عاملی برای پيوند محسوب نمی شد و تمسک به آن فقط برای اثبات خارج از دين بودن آن ديگری بکار می رفت. بهر حال، فکر «پان عربيسم» از درون همين راديکاليزه شدن بوجود آمدن و يک بخش از عالم اسلام را بر عليه بخش ديگر آن برانگيخت. در پروردن اين جريان فرانسويان نقش مستقيمی داشتند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          انگليس ها اما بر روی شقاق ديگری در عالم اسلام کار می کردند که از دل شورش «شريف مکه» و فرزندانش عليه عثمانی ها بر می خواست. آنها که در بخش غربی شبه جزيره (حجاز) خود را صاحبان اصلی اسلام دانسته و بر مکه حکم می راندند، اگرچه خود منتصب سلاطين عثمانی بودند، عليه تسلط عثمانی ها بر دو شهر مقدس مکه و مدينه برخاسته، و دست به جنگ های چريکی زده بودند. اين گروه، نه تنها شيعيان که اغلب گروه های سنی (و بخصوص سنيان ترکيه) را خارج از دين و کافر محسوب می داشتند. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">انگليس ها تصميم گرفتند که برای درهم شکستن عثمانی ها از شريف مکه کمک بگيرند و بدين خاطر مأمور خود را، که در طی همين جريانات به «لورنس عربستان» مشهور شد، راهی منطقه کردند و او توانست بعنوان مشاور و دست راست فرزند «شريف حسين»، که «فيصل» نام داشت و بعدها به پاداش خدماتش پادشاه عراق شد و در آن زمان عمليات چريکی را رهبری می کرد، بکار مشغول شود و بخصوص با تمشيت دادن فتح «بندر عقبه» عثمانی ها را به شکست بکشاند. حکومت عربستان و عراق و اردن بين اين هاشمی های انگلوفيل تقسيم شد؛ هرچند که حاکميت هاشمی ها بر عربستان ديری نپائيد و حکومتشان به دست آل سعود وهابی مذهب (پيروان فرقهء خشک مزاج تأسيس شده بوسيلهء دينکار عرب، محمد بن عبدالوهاب 1703 ـ 1792) منقرض شد و در عراق نيز کودتا پشت کودتا کارشان را به انتها کشاند. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">در عصر ما نيز جنگ هشت ساله ايران و عراق خود جلوهء هول انگيز ديگری از حضور اسلام بعنوان عامل اصلی تفرقه در بين ملل ظاهراً مسلمان بود که لزومی ندارد در اينجا چندان به آن بپردازم.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          در شرق ايران نيز در همين دو سه دههء اخير نمايشی از دعوا بر سر مالکيت اسلام برقرار بوده است. در وجود کينه ای ديرينه مابين سنيان و شيعيان افغانستان نمی توان شک داشت اما حاکميت ظاهراً سکولار اين کشور، پس از جدا شدنش از ايران به دست انگليس ها، شعله ور شدن آتش در بين اين دو گروه از مسلمانان را، که هريک ديگری را مرتد و نجس و مهدور الدم می داند، ناممکن ساخته بود. تا اينکه روس های هميشه فرصت طلب به اين کشور لشگر کشيدندو جنگی را آغاز کردند که در ابتدا نويد می داد که مسلمانان را عليه «کمونيست های خدانشناس» متحد کند. به همين دليل هم بود که مهاجرت وهابی های عربستان به رهبری اسامه بن لادن به افغانستان و همکاسه شدنشان با نيروهای طالبان (يا طلبه های سنی) زنگ خطر بلافاصله ای برای شيعيان محسوب نشد. بخصوص که اسامه و يارانش هدفی برای سرکوب شيعيان افغانستان نداشتند و در پی آن بودند که، با بيرون راندن روس ها از افغانستان، پايه های وحدت ملل اسلامی را در راستای ايجاد يک «خلافت وهابی»، تقويت کنند. اما به محض آنکه شوروی ها از افغانستان بيرون رفتند و اين سرزمين به دست اتحاديه ای از وهابی های سعودی و طالبان افغانی افتاد و کمک مستمر آمريکا به آنها نيز فروکش کرد، وهابی های عرب بصورت ميهمانان طالبان درآمده و ناچار شدند که تن به خواست های ميزبانان خويش دهند که اکنون، با تبديل شدن به قدرت بلامنازع افغانستان و نداشتن آرزوهای بلندی چون آرزوهای اسامه، خواستار «حل مسئله» ی شيعيان افغانستان بود. </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          همين جا می توان پرسيد که آيا آخوندهای حاکم بر جمهوری اسلامی ايران، که از عهد صفويه خود را صاحب اصلی «اسلام ناب محمدی!؟» می دانستند، در حمايت خود از شيعيان افغانستان بيشتر زيرپای طالبان ضد شيعه را می روفتند يا از نقشه های اسامه نگران بودند که، درست وقتی که آخوندهای شيعه خواب ايجاد «خلافت اسلامی علوی» را می ديدند، شعار جهانی شدن اسلام وهابی را در انداخته بود؟ نيز آيا تحمل وهابی ها و طالبان برای مدتی مديد از جانب آمريکا به معنای سودجستن از اختلافات درون اسلامی اين گروه ها با حکومت ايران و در جهت تضعيف اين حکومت نبود؟</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          اگر رفتن روس ها به افغانستان موجب شد تا کينهء مسلمانان نسبت به يکديگر شعله ور شود، رفتن آمريکائی ها به عراق نيز يکبار ديگر کينه های داخل اسلام را با شدتی رعب آورتر به نمايش گذاشت و اکنون چند سالی هست که هر روز مردم دنيا با تصاوير خون گرفتهء جنگ شيعه و سنی در عراق از خواب بيدار می شوند.</span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          می خواهم بگويم که جهان اسلام هيچگاه جهانی يکپارچه و متحد نبوده و در آينده نيز نخواهد بود. و اگرچه هر از چند گاه کسی از راه می رسد که سودای «تقريب» ملل اسلامی به سرش می زند اما در پشت قدمش چيزی جز اجساد تکه تکه شدهء مسلمان به دست مسلمان بجای نمی ماند.  </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">          و اينگونه است که، به گمان من، گردانندگان کشورهای به اصطلاح اسلامی تنها زمانی واقعيت های تاريخی، فرهنگی و ژئوپولتيک سرزمين خود را در می يابند که بفهمند برای «تعريف» ماهيت خود بايد اسلام را کنار بگذارند و، حتی اگر خود مسلمان باشند، فارغ از مذهب خود، پيروان اسلام را هم تنها جزئی از ملت خود، اما همچون باور داران به يکی از مذاهب مردمان سرزمين خويش، محترم (به معنای دارندگی آزادی عقيده و تبليغ حفاظت شده از جانب قانون) ببينند. </span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">بنظر من، اين روند هم اکنون نيز رفته رفته بصورتی گريز ناپذير در بين کشورهای اسلامی جا باز می کند. نمونهء ترکيه، اصرار آن برای پيوستن به اتحاديهء اروپا، و پيوند آن با اسرائيل، يک نمونه از اين گرايش به باز تعريف خويش بعنوان يک ملت / دولت مدرن، و نه يک کشور مذهبی، است.</span></p>
<p style="text-indent:0.5in;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-family:Tahoma;">تعميم اين گرايش مهمترين تحولی است که در تاريخ مدرن خاورميانه می تواند نقش بازی کند، چرا که واقعيت را چون بنگريم می بينيم که اين «جهان اسلام» سرپوش خونينی است که بر جدائی های بسيار کهن نهاده شده و در هر پيشآمد ناهمگونگی پاره هايش بيش از پيش نمودار می شوند. اسلام ترکيه، اسلام ايران، اسلام مصر و اسلام عربستان تنها در لفظ «اسلام» با هم تشابه دارند اما به محض اينکه اين پوسته را لحظه ای کنار بزنيم می بينيم که در آن زير هيچ چيز مشترکی وجود نداشته و تنها اين واقعيت در آن پژواکی دردناک دارد: در طول تاريخ، خونی که مسلمانان به نام اسلام از هم بر زمين ريخته اند، از آنچه غير مسلمانان از رگ آنان گرفته اند هيچ کم ندارد</span></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/seynoislam.wordpress.com/3/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/seynoislam.wordpress.com/3/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/seynoislam.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/seynoislam.wordpress.com/3/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=3&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%a1-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/499b650fe630c934feae6136603436fe?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">seynoislam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Hello world!</title>
		<link>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/hello-world/</link>
		<comments>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/hello-world/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 23:36:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>seynoislam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false"></guid>
		<description><![CDATA[Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=1&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Welcome to <a href="http://wordpress.com/">WordPress.com</a>. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/seynoislam.wordpress.com/1/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/seynoislam.wordpress.com/1/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/seynoislam.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/seynoislam.wordpress.com/1/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=seynoislam.wordpress.com&amp;blog=2331246&amp;post=1&amp;subd=seynoislam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://seynoislam.wordpress.com/2007/12/15/hello-world/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/499b650fe630c934feae6136603436fe?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">seynoislam</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
